کمی صبر می کنم تا که یادم بماند ندارمت ..................
توان ام تمام...نگاه ات می کنم...تو .. دست هایت نبض زمین من اند..می آیم...اولین انگشتم را مغلوب کرده ایی.. داغ می شوم...اما لرز می کنم.. من سردم است .. همیشه....آرام جلو می آیم تا که چیزی از دست نداده باشم .تو را. تمام پیچ و خم ات را می خواهم به خاطرم نگه دارم...قلبم تند میزند !!! میگویند زمان تمام اتفاقات را میشوید و با خودش میبردو تو غافلی که این زمانی که انقدر تمام دنیا را به خودش امیدوار کرده است و شاید خیلی جاهای زندگی به داد خیلی ها هم رسیده است در من نه می گذرد نه پیر میشود و نه میتواند با دویدن های مدامش ذهنیت ناشناخته ای را که من از خیلی چیزها برای خودم داشته ام و دارم را از من بدزد و برود پشت یکی از همین دیوارهای سیمانی توی آینده پنهان شود و با خودش فکر کند اینهایی که دزدیده است به کار کدام یک از همدست هایش می آید کدام یک از همدست های انسانی اش را از شر من خلاص کرده است و قرار است از این دزدی رقت بار کجای این دنیای بی اعتبار را بگیرد .عزیزم راستش را بخواهی من توی این هر روز های بی تویی که دارد تلنبار می شود فکر می کنم که زمان در من نمی گذرد و تو همانی وسیع بودی و بزرگ..بزرگ و سر به زير.سر به زير و سخت ..سخت و مهربان...مهربان دوست داشتنی
سخت ؛؛ همچون گذرگاه روزهای سرد عاشقی...تلخ ؛؛همچون صبر ؛ که هم بستر شبهای انتظارم بود ...و بی صدا ؛؛ همچون آرزوهایم که در کنج دل بوی نا گرفته اند دلدادگی را بی هوس و بی توقع با تو آموختم...و همین ؛ مرا بس... و اما زمستان ؛ تنها در شبهاي سرد انتظار پرسه مي زند و ياد مي كند ...روزي را كه مردي شال گردن احساسش را بر گردن آدم برفي زندگیش به يادگار مي پيچد و خود را در سكوت و انتظار لحظه هايش زنداني مي كرد....و من ؛در گذرگاه برفي خاطرات ؛ باز به آدم برفي زندگيم فكر مي كنم ؛با آنكه مدتهاست زير آفتاب سوزان سرنوشت قلبش به درون زمين چكيده است اما هنوز شالي به يادگار بر گردنش دارد ...و اما تو .مرا آواره سرزمين هاي دور دست خيال كردي ...و خود از پشت پرده تقدير باچشمان حيله گرت نگاهم كردي ؛و با طعنه به من خنديدي ... واما من ا
گامهای بی قرار من در تکاپوی یافتنت ؛ در میان سرابها لحظه ای آرام و قرار ندارد شب بر من همچنان می بارد و
ستارگان خیره به چشمان مهتاب به دنبال چشمان منتظر می گردند عشق من افسانه نبود اما چه افسوس که
خود در میان خاطرات افسانه شد ؛ و خود می دانم که نوشته هایم همه بهانه اند و بی ریشه ! اما چه کنم ؛
"كاش يك تكه سنگ بودم. يك تكه چوب. مشتي خاك. كاش يك سپور بودم. يك نانوا. يك خياط. دستفروش. دوره
گرد. پزشك. وزير. يك واكسي كنارِ خيابان. كاش كسي بودم كه تو را نمي شناخت. كاش دلم از سنگ بود. كاش اصلا دل نداشتم. كاش اصلا نبودم. كاش نبودي. كاش مي شد همه چيز را با تخته پاك كن پاك كرد. آخ ! كاش يكي از آجرهاي خانه ات بودم. يا يك مشت خاك باغچه ات. كاش دستگيره اتاقت بودم تا روزي هزار بار مرا لمس كني. كاش روسری سرت بودم. نه، كاش دستهايت بودم. كاش چشمهايت بودم. كاش دلت بودم. نه، كاش ريه هايت بودم تا نفس هايت را در من فرو ببري و از من بيرون بياوري. كاش من تو بودم. كاش تومن بودي. كاش ما يكي بوديم. يك نفر دوتايي!"
می خواهم بنویسمت اما قلم در دستانم غرق در تردید است می خواهم ببینمت نگاهم از شرم نگاهت هراسان است می خواهم ببویمت اما از من آنچنان دوری که خورشید از همزاد کهکشانی خود ؛ می خواهمت ... دوستت دارم
غروب این روزها، دلتنگ که می شوم، می روم تاریخ عاشقیمان را در ذهن ِ همان ورق پاره های ساده ی کلاس های خواب و خاطره مرور میکنم....بین بانو... ببین حالِ خرابِ این روزهایم را... ... از میان تمام پرندگان، دلخوش ِ نیم نگاه ِ مضطربِ کلاغی ِ گوشه نشین هستم قصه ی عشقم را به بیگانه ای نمی گویم! چرا که این کلاغ های غریب، بر کلاه حصیری مترسک نیز آشیانه می سازند .من چقدر ساده بودم، که از احتمالِ قریب به یقین ِچیزی شبیه باران و لکنت بی امان گریه می ترسیدیم... من چقدر ساده بودم، که عمری، حسرت تمام نگاه های خیس را بر دل این آینه های بی ریا... چقدر ساده بودیم ما... کاش می دانستم، تو الفبای سکوت را نمی دانی... کاش گفته بودی همان روز...بگذریم . چیزی نیست، دو سه خط ساده..." دست و دلم به کار کلمات نمی رود این روزها.! راستی! آمده بودم به خوابت دیشب. برای عید دیدنی. نبودی انگار...از کجا می آید این دلتنگی ها. دلتنگی های لعنتی؟تو می دانی؟!!!! دلتنگی های من بماند برای همان روزهای مبادایی که هر روز از راه می رسند بی تو... گذشته را زندگی می کنم، این روزها...کلمه کم می آورم، برای دلتنگی هایم... برای دلتنگی ها... دعا کن باران ببارد؛ باران که آمد، " بوی خاکِ باران خورده از آنِ تو بوی بارانِ خاک خورده از آنِ من*"من چشم بسته آمدم چشم بسته- از شمال كودكي، تا جنوب روياهای داغ- چشم كه باز كردم دل، بسته بودم! به همین سادگی وبه همین سادگی شدی اولین آرزوی دست نیافته ی تمام زندگیم .و حالا من این نیستم که بودم.او که من بود ........مرد...
امروز در خلوت اتاقم .تصویر سرمایت در یک روز برفی رقصت برای گرم شدن را دیدیم .عطر تو عطر تن خاکی تو .عطر ذهن چرتکه اندازت به خاطرم آمد و چون باران بر خاک وجودم ریخت .و از من عطر بهشت برخاست .!!! اگر تنها پری کوچک یک قصه ی کودکانه بودی .اگر به راستی انسان بودیم و خدا را باور داشتیم .اگر اینگونه که باید می بود صد سال بعد هیچ کودکی نمی پرسید که چرا به یاران و به خدای خود خود خیانت کردی !!زیر سایه های بید با چتر چه معصومانه چون قدیسان رقص میکردی .چه معصومانه به ناگاه گناه کار شدی ؟؟ قدیس فراموش نا شدنی کاش .....
چه مهربان است اتاق خلوت من که مدادی از من دریغ نمی کند.بر تکه کاغد چرکی مینویسم " الو الو الو و منم مزاحم ....." و به دست باد می دهم
نه راهی نه راه بلدی .نه چراغی !! نه حتی چشمی که راه را نشان دهد.شما که دریا نبودید بس آن همه اب کی از سرم گذشت ؟؟؟سرم گیج میرود گیج میشوم .یکی دستم را بگیرد من به اندازه ی کافی زمین خورده ام .یکی بیاید این درد را کنار بگذارد میدانم!!! می دانم که باید زندگی کرد بلند می شوم و ادامه می دهم زخم های ملتهبم را بهانه نمی کنم. صبر میکنم می روم اما این بار تنها...نه شهری نه رنگی و نه لحظه ای. تنها آسمان است و جای خالی تو. بی اندیشه من مالک منم.چشم های پنجره کورند و در خانه را دیگر دستی نمانده و من که پای آمدنم نیست... از انتظارهمیشه مترسک شده ام . من باختم .از روز دیدار نخستمان قدیس گناه کاری بودی! آب را بی خیس شدن می خواستی و دریا را بی غرق شدن! من باختم! بیهوده می کوشیدم که به تو بفهمانم سرگیجه جزیی از دریاست.... اعمال و افکارت زمینی است. زندگی شما با چرتکه اندازه میشود آیا راه نجاتی برای زورقی شکسته که نه غرق میشود نه زنده میماند داری؟ راه نجاتی برای گریز ازین شمشیر که به دو نیمه ام کرده و نمی کشدم و مخدری که به خلسه ام نمی برد؟ تو اصلا راه میدانی؟؟؟ اشتباه نکن رفتنت فاجعه نیست برایم ! من ایستاده میمیرم چون بید های مجنون تو چرتکه ات رابنداز ..سردم شده . کسی صدا می زند :"اینجا چراتاریک است ؟ چراغها را روشن کنید . " من دلم تنگ است !!!! راستش از انجایی که فقط رمانهایی ماندگار خواهد شد که پایان تلخی داشته باشند ،ما هم ...من و تو خالق یک اثر ماندگاریم به گمانم و تو بهترین صفحه ی ای رمان قدیس گناه کار فراموش نا شدنی
وچه زیبا بود آن شب!!و چه پر خاطره . به خاطرت هست ؟؟!!آن شب را میگویم...باران آسمان , سکوت مبهم کوچه و... چه به یادماندنی !!! ان شبی که تو زود می رفتی صبر کن بعد برو به کجا میروی ..بمان میان تمام خاطرات مشکوکم بمان .تمام ذهنم !!! تمام ذهنم را مچاله میکنم پاک نمیشوی تو هیچ گاه باک نمیشوی وقتی میروی دوباره ترس دوباره درد دوباره اضطراب و دوباره های دیگردلم برای این روزها تنگ می شود برای این روزها که لبخند میزنی و من لبخندت را میچینم... بغض کردم چقدر لال ماندم بین حرفهایم سکوت سکو ت .هوا گرم است نه گرم نیست اصلا هوا نیست. چیزی باید در تنفس دم و باز دم من تازه شود چیزی مثل زندگی و من خسته ام خسته از منی که بی توشه می رود. خسته از منی که نگران رفتن توست و من نگرانم من می ترسم مگر چند دقیقه دیگر باقی ازین شب مانده است؟بگو چند موج دیگر به ساحلت مانده است که زنده بمانم؟ من صدایی میخواهم برای دوباره شنیدن ...میفهمی؟ برای زنده ماندن!!!!آرام بیا ! پاورچین و تک پا... چند وقتیست صاحب این اتاق در را از داخل قفل نمیکند. میخواهم نامه ای برایت بنویسم که به هیچ نامه دیگری شبیه نباشد چه قدر به تو محتاجم! هنگامی که فصل ... گر میگیرم! نامه نوشتن برای تو چقدر دشوار است! اشتباه نکن که رفتنت برای من .....! من ایستاده میمیرم چون بید های مجنون !!!! ایستاده میمیرم
تو مرا میترسانی بی آنکه بدانی خیال من اینگونه از تو نمیگذرد نمیتواند بگذرد! این جذر و مد به ناگاه دیوانه ام می کند..
صدایت همین جاست...میان ِ نفس های بیقرارم جا مانده است... تو همین جا هستی...جاری ِ رگ هایم...بدون ِ تو نیستم... تو به راحتی ِ همین واژه ها هستی و به بزرگی ِ بزرگی ِ خودت...امید؟امید هم رنگ می بازد وقتی تو هستی ...تو تمام ِ واژه ها هستی... ...اینجا...هر روز...هرشب...خاک ِ کوچه نم زده است...جای قدم هایت هنوز...بوی تازگی می دهد...بوی باران...بوی رنگ... تو...رهگذر ِ همیشگی ِ شب های منی...می آیی...آرام وبیصدا...من...می بینمت...حضورت را... سراپا بغض می شوم...سراپا نیاز می شوم...تو می آیی...می مانی...عبور می کنی... می بینی تو تمام ِ عاشقانه های دنیایی...این جا...هنوز حضور ِ قدم هایت...تازه است... اینجا...هر روز...به انتظار ِ آمدنت...روزی سه بار نم می خورد...این خانه...از حضورت لبریز است...این دل...بی تاب...بی تاب ِ تواین دستها...بی تو تاب نمی آورند.. ........................... آمدنت همیشه دور دست می نماید غریب و باور ناکردنی و مدت هاست که نیامده اینجایی ، اما می دانم آمدنت چه ساده خواهد بود به سادگی یک لبخند و یک سلام يك دوستت دارم انگار به تمام دنيا می خندیدم. به همه چيز. مثل اينکه عالم را به تمسخر گرفته باشم . هيچ وقت فکر نمی کردم کسی بتواند تا اين حد من را شاد كند. . چشمانت برق مي زند. مي ايم چقدر خوب در آغوش مي گيرمت ـ تنگ. و می بوسمت ـ گرم. و تو همچنان مي خنديدی و من شاد. صدای خنده ی من با صداي قلبم چه نوايی ايجاد خواهد كرد ـ . خدا را به ستوه می آوريم. بله مطمئنا خدا به ستوه مي آيد ـ و ما در آغوش هم آرام مي گريريم و تو سر بر شانه ام بي صدا و آرام و من با انگشتانم دلم را به موهات گره مي زدم ـ . ـدوست داشتن ما را عاشقانه به هم چسبانده .سکوت جاری ست و تنها صدای نفس کشيدن من و توست که شنيده مي شود. و آرام آرام شاد ترين لحظات زندگي را مي گذرانيم .
می بارمت، می بارمت، آی! پروازم بده! دو انگشت برای نوشتن کافی ست، و حنجره های پر صدا برای آواز... تو، سیلاب و انگشتی؛سه تار و مرداد و زمستان.خاکسترم را، تو، پرواز بده! مشق می نویسم؛ اینجا شب است، موریانه بی کار است، و پوسیدگی، بی کار و علیل می چرخد... خط می کشم توی دفترم، ماه می شود، غروب می کند، دیگر در نمی آید! تو، برق می زنی لای دست هام، کلاغ، رسیده یا نرسیده به خانه اش، قار می زند؛ چشم می دراند تا تو بيايي... سکوت می کنم، معنی ام خشک می شود، باد می بردش... چشم هايت می خندد... دلم شاد مي شود خدا بی کار است من خوابیده ام، دلم تنگ است .مرا دیگر به هیچ سرزمینی نیازی نیست ، با پرچم های رنگارنگ و لکه های بی شکل بر کره ی جغرافیا...من در قلمرو بازوان تو می زیم؛ بی پرچم و بی مکنت و بی خویش، بی شکوفه های درد،مزارع اشک، جويبارهای قحطی...در کشور تو، ...... مرا بازوان تو برای گریستن بس است و من چشم انتظار سلام تو !!!!سلام تو، زیباترین آواز جهان است...
و من چشم انتظار امدن تو
خيلي سخته خيلي سخته كه بشيني ببيني سخته كاري كني كه ديده نشي منتظر منتظر منتظر بموني تا ببيني چه تصميمي قرار بگيره ....رفتيمو آرزو كرديم كه ديگه آرزو نداشته باشم اما مگه ميشه تا حالا پونصد بار تو چشاي خلايق نيگا كرديمو گفتيموواگفتيمو بي اختيار و با اختيار تف كرديم،. پنجاه بار سنگ به شيكممون بستيمو، بريونيه اصفهاني رو گذاشتيم جلومونو بر و بر نيگاش كرديمو فوش گذاشتيم وسط كه اگه كسي بخورتش.ده بار مسلمون شديمو فرداش جهودو پس فرداش اوستا رو سر كشيديمو برگشتيمو پشت سرمونو نيگا كرديموبعدشم جلوي رو مونو، كه تازه دوزاريمون افتاد كه اي واي نه با اين اراجيف ميشه رسيدو نه قرار كه برسيم....پنجاه بار از سياست گفتيمو داغ ، داغ بحث كرديمو همش بيسماركو ماركسو موسيلينيرو به رخ هم كشيديمو اصلاح طلبو محافظه كار جماعتو رنگي كرديمو چسبونديم سر در خلاء... ديگه بسه ..حالا ديگه اگه اجازه بدي ميخوام فقط رو دل نمورم كه خيس عرقاي تبو انتظار ولو بشمو سقف اتاقمو نيگا كنمو فوش بدم به زمين زمان كه آخه لامصب چقدر مي باري؟.. تو آخرش اين ...... خرابش ميكني...ديگه اگه اجازه بدي مي خوام .. همون روز كه ضربان قلبم به ۰۰۰۱ رسيده بود... همون روز كه آخرش نتونسه بودم تو چشاي تو نيگا كنمو بهت بگم كه دلم ميخواد ... همون روزكه آخرش تو چشات نيگا كردمو گفتم ...اگه خاطر تو مكدر نكنه ميخوام بگم سخته خيلي سخت..تو فقط كاري كه ميكني اينه كه بايد بشماري تا ده.. تا بيست.. تا سي تا هر موقع كه دلت خواست تو فقط كاري كه مي كني تصميم ميگيري راحت قاطع ..رفتيمو آرزو كرديم كه ديگه آرزو نداشته باشيم ...حقيقت داره تو رو دوست دارم تو اين بارون مي خواستم تو در انتهاي خيابان نشسته باشي من عبور كنم سلام كنم لبخند تو رو تو بارون مي خواستم مي خوام تمام لغاتي رو كه مي دونم براي تو به دريا بريزم دوباره متولد شم دنيا رو ببينم رنگ كاج رو ندونم نامم را فراموش كنم دوباره تو آينه نگاه كنم ندونم پيراهن دارم كلمات ديروز رو امروز نگم براي تو يك چمدون بخرم و تو معني سفر رو از من بپرسي سفر سفر لغات تازه را از دريا صيد كنم لغات رو شستشو بدم آنقدر بميرم تا زنده شوم راستش هميشه جای خالی ِ بعضی ها خيلی خوب احساس ميشه امّا نه!! -- جای خالی ِ بعضی ها فقط برای بعضی ها خوب احساس ميشه --مثل تو برای من
گویند بهشت با حور خوش است من گویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست زآن نسیه بدار که آواز دهل شنیدن از دور خوش است
خيام
هر سال نهم خرداد كه ميشه مي فهمم احساس ميكنم كه...........................
.
بیرون نميشود هيچگاه خورشيد ازآسمان. ماه از شب. دريا از اب و من از تو واژه های سرد را باران طراوت نمی بخشد حروف نام توست كه زندگي را جان ميدهد !!!خواب ميبيني من هستم ايستاده در کنار کسی که غم هایم را با لبخند مهربانش به شادی بدل میکند و مرا با خود به دیدار زندگی میبرد .گاه حس می کنم چيزی را گم کرده ام گاه می انديشم که اينگونه نبودم و ان زمانيست كه به تو فكر مي كنم .در ازدحام اين روزهای تکراري هجوم ساعت های يکرنگ و آمد و رفت ثانيه های يکنواخت تنها حضور توست كه روزها را از روز مرگي نجات مي دهددر ميان سکوت از ميان تمام نا گفتهها! نگاهت چه آسان میبرد مرا به تمام جاودانهها نمیدانستم با جاودانگی چنين قرابت نزديکی داری! اينجا هر چيزي كه ببيني در انتظار توست خوشيد هر روز شرق تا غرب را طي مي كند به اميد ديدار تو .آفتاب را بدرقه نتوان کردکه غروبش، طلوعيست به سرزمينی ديگر!رفتنت را بدرقه نبود . آمدنت شكوهيست وصف نا پذير و من همچنان مي مانم در انتظار ديدار تو آفتاب از طلوع اينجا به انتظار تو خواهد ماند! همچنان قصه چشمان تو بر تمام شبهايم جاريست . . . با شكوه و زيبا و ماندگار و من سر مست از عطر حضور تو ام واينها خيال نيست خواب نيست
.
تمام زندگي در پنج حرف نام تو تمام مي شود هر چه از الفباي تو حرف بر مي دارم تمام نميشوي اقیانوسی به من داده اي به عمق آسمان.همين جا نگهدار به ايست بمان !!حرف كه ميزني آسمان شاد ميشود مرا به آغوش مي كشد. همهء کاغذهای دنيا را به من مي دهد همهء مدادها و خودکارهاي دنيارا من بايد تمام کنم مدادهای دنيا جلويم صف کشيده اند تا من هِی بتراشمشان و از ان طرف دلم هی پا به پايشان کوچک و کوچک تر شود و براشان بسوزه.براي تو تنگ شودزیباترین واژه ها را با اين همه تلاش با اين كوچك بزرگ شدن هنوز برایت نگفته ام.......يعني هنوز پيدايشان نكرده ام چقدر دلم هواي نوشتن دارد اين روزها. هي واژه ها در سرم چرخ مي زدند و من هي اين نياز به نوشتن را پس مي زنم. با خودم مي گو يم كه همهُ حرفهايم يادم مي ماند. مگر حرف دل هم از ياد مي رود؟ راست مي گويم دلم تنگ مي شود مي آيي؟ .اين امدن فرق مي كند.مي داني .بيا. در غروب يك روز بهاري. در ارديبهشت ماه. وقتي كه هواي خانه پر از بوي رازقي و شب بو و ياس است.آرام و آهسته.بي آنكه كلامي بگويي.بيا. از راه برس. مثل نسيم كه پيش از آنكه فكر كني روي پوستت مي نشيند.بيا. بي خبر بيا. مثل رگبار بهاري. كه تا چشم بر هم بزني لايه اي از شبنم روي پوستت مي نشاند.بيا.از راهبرس.آرام و بي خبر. اگر بگويي كه اين گونه خواهي آمد , من قرار مي گيرم. باور كن.فقط بگو كه .هنگام غروب. بي خبر. آرام. مي آيي .به من بگو از كدام شبنم سيراب و در كدام مه غرق شده اي كه خاطرهُ خيس حضورت چشمان مرا نمناك تر از هميشه مي كند؟ به من بگو چگونه است كه پاييز تو را از من مي گيرد اما تو تمامي زمستان در كنار من مي نشيني تا در بهار دست در دست هم با هم به تماشاي بنفشه ها و شب بوها بنشينيم؟ به من بگو...به من بگو چگونه است...چگونه است كه يك دسته گل مريم باز هم جهان را از عطر حضور تو سرشار مي كند؟به من چيزي بگو...دلم تنگ توست......دلم تنگ توست
شعر
هر چه بلندتر
خوشتر
و سخن
هر چه کوتاهتر.
دوستت دارم
اما
کلامیست
راست به قامت تو.
.
بگم آخر فروردين يا اول ارديبهشت نمي دونم تا حالا شده هي تلاش كنيد يه چيزي بنويسيد اما از خوشحالي نتوني !..بعد طبق رسم هميشه بايد اعصابت خورد بشه اما انقدر خوشحالي كه فقط مي خواي داد بزني و چون نميشه ميشيني نيش تا بناگوش باز تا صبح به سقف اتاق خيره مي شي.........بعد نشستم آرشيو خودمو خوندن به اين نوشته بر خوردم كه براي ماه دي خيلي از خاطره هام زنده شد وگذاشتمش دوباره تا هميشه يادم باشه .راستش شوق رسيدن به مقصد اميد حركت ميداد اما من در اوج نا اميدي رسيدم.
جهان یک دهان شد هم اواز با ما
تورا دوست دارم
تو را دوست دارم
قیصر
اينم نوشته ي قديمي
باتـمـام خستـگی لبـخـند داشت بر پشت صندلی کتابخانه ای که سابق بار بوده است نشسته بود و من خیره به او می نگریستم که مرا مسخ خویش کرده بود چه دور است چه دور می نماید!!!!!!! من چتر خیال خویش می گشایم و ردّ پایم را برای ابرها جا می گذارم تا مرا پیدا کنند و با او می روم می شمارم ۱ ۲ ۳ ... ۱۰۰اما پایان نمی یابم آن روز دیوارها همه فرود آمدند چیزی اینجا نیست .حتی زمانیکه گم میکنیم برایش بیش از خود ناراحت می شوم تنها حسی هست که وجودم را تسخیر کرده و رهایم نمی کند . نگاه می کنم . به هر سو جز او هیچ چیزی نمی بینم یا به قول شاملو در اطراف من هر چیزی به هیئت او در امده بود به گمانم که دیگر مرا از او گریز نیست
بر می خیزم
چراغی در دستم چراغی در دلم
زنگار روح ام را صیقل می زنم
آیینه ئی برابر آیینه ات می گذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم
شاملو
اعضای بدنم یکدیگر را می رانند. تکه تکه شده ام. روی صورتم لبخندی ماسیده است و در حالی که دارد ......... در گوشه ای می پوکد! و لبهایم روی صندلی تصویر یک سوال مبهم را ترسیم کرده اند چرا؟؟؟ و دستم روی تخت در جدالِ هم بستر نشدن با دست دیگر است! و ناخن هایم مشغول کَندن نقشی روی سنگ کنار پنجره هستند و در پایان کار هم بسیار فاتحانه و خون آلود برای خدا لطیفه تعریف ميکنند و ! لولوی پشت شیشه ها هم کنار شب ایستاده است و نگاهش مات به اتاق من است. و من که سعی میکنم بین عضوهایم وحدت ایجاد کنم میدانم در عصر کوچکی هایم! و نقش زوال را مرور میکنم! و بازهم مرور میکنم ... و باز هم ...
حنجره ام "هی" میزند که : کافی است ... ! چشمانم داد ميزند .....نعره مي زند كه خشك شده ايم و من نقش درد كهنه زوال را ... بازهم ... و باز هم .... ! من پاهایم مثل جوجه تازه از تخم درامده می لرزد. بیچاره من! من را به باغ وحش می برند. باید همانجا باشم تا عاشق میله ها شوم.
من تنها بودم. اما حالا هزار تا میله نگاهم را راه راه می کند. دیگر برایم هیچ فرقی نمی کند. هویج بخورم یا سيب ترش؟! قیافه ام از همیشه معصوم تر شده.. فریادی ته گلویم قلمبه شده. خجالت می کشم. آخر من قول داده بودم. رویم نمی شد زل بزنم توی چشم تمام آدم هایی که بلیط خریده اند. بلیط خریده اند که بخندند به همه... به میمون ها... به شیر... به زرافه... به خرس... حتی به من! ...... آدم ها باورشان نمی شد که من هم خنده دار باشم. اما این بار پول بلیطشان حرام نشد. من داااااد زدم: من همه ي آدمها را خنداندم و همه آدم ها بلند بلند خندیدند. ما ها عقل نداريم چون نیازی به آن نداريم بعضي هامان شاخ دارند اما من شاخ هم ندارم چون به آن نیازی ندارم من زبان دارم من اين توانايي را دارم كه در غم از شادي ودر شادي از غم بگويم
چرا تلخ و بی حوصله؟
سه شنبه ،
چرا این همه فاصله؟
سه شنبه ،
چه سنگین ! چه سر سخت ، فرسخ به فرسخ !
سه شنبه ،
خدا کوه را آفرید.
سه شنبه
به سوي تو مي آمدم هر شنبه هر سه شنبه ايستادن و تو را ديدن نمي شود بايد فاصله گرفت تا حضم شود تا درد كهنه شود آيا مي شود؟ شايد دويست سال ديگر
چهارشنبه ۳۰ /۱/۸۵
پ ن: نسبت به شرايط يه خورده بي ربطه چون من جديدن خيلي شنگولم تازه مي خوام شيريني هم بدم
ما
در عصر احتمال به سر مي بريم
در عصر شك و شايد
در عصر پيش بيني وضع هوا
از هر طرف كه باد بيايد
در عصر قاطعيت ترديد
عصر جديد
عصري كه هيچ اصلي
جز اصل احتمال يقيني نيست
اما من
بي نام تو
حتي
يك لحظه احتمال ندارم
چشمان تو
عين اليقين من
قطعيت نگاه تو
دين من
من از تو ناگزيرم
من
بي نام ناگزير تو مي ميرم
قيصر امين پور
من چند وقته کمی تا قسمتی!. نه من چند وقته خيلي منتظرم به همین دلیل زدم تو خطِ كلافگي. استرس .شاکی گری. اي يه هوا ديوانگي و خلاصه ...........خلاصه اينكه اگه بشه ..............شيريني ميديم آقا شيريني ميديم خوبشم مي ديم ...........دعا كنيد
يك شب كه ماه كامل بود چشم هايم را گشودم تا با اشتياق به هر چه كه دلم مي خوا هد خيره شوم من شرم نكردم وبي بهانه براي تو ترانه ي عاشقانه سرودم گفتم دوستت دارم و مكرر شدم بعد در اندوه فرو رفتم تو دست بر سرم نهادي و مرا از اندوه بيرون كشيدي من شاد شدم و فرشته ها از حسادت لرزيدند.. شايد ياد تو نباشد اما من هر چه فكر مي كنم روزي كه تو از دلتنگيهايت گفتي و با هر جمله ات مرا غرق در خود كردي فراموشم نمي شود . از اينكه من مي توانم اين همه عشق را با خود حمل كنم ترسيدم اوايل فكر مي كردم كوچك است اما بزرگ بود بزرگتر هم شد آنقدر بزرگ كه براي ديدنش بايد فاصله مي گرفتم آنقدر بزرگ كه ديگر در كلمات نمي گنجيد به وحشت افتادم گفتم نمي خواهم ترسيدم گريختم آنقدر رفتم تا رسيدم به پايان هر چه كه بود هيچ نبود هيچ چيز جز نگاه تو كه هميشه با من بود هيچ نبود جز آن بزرگي كه بايد از فاصله مي ديدم و ان زمان بود كه عشق مرا در آغوشش كشيد من آرام شدم... حيف كه دوست داشتن را با متر .ترازو .نقاشي وشعر نمي توان گفت دوست داشتن در كلمات نمي گنجد دوست داشتن را تنها بايد نوشيد بايد حس كرد بايد محو شد بايد كم كم تو شد انقدر در تو غرق شده ام كه وقتي جلوي اينه ميروم تو را مي بينم راستش تنها چيزي كه مرا از زمين گير شدن نجات داد شوق قدم زدن با تو بود حكايت من !حكايت آتش در دل ماهي ست با آب ارام نمي شود ..خوشحالم! خوشحال شاد به استقبالت مي ايم راستش به "اندازه ي آبي كه انتظار ادم تشنه را مي كشد دوستت دارم"
پ ن:يه خرده تاخير داشتم اما فكر كنم يه خورده متفاوت برگشتم
به مانند مردی شده ام که میان لحظه های خاکستری راه می رود ..چیزی ازم نمانده جز ته ماننده ای . ته مانده های یک مرد ... شب، لابه لای دیوار ها زوزه می کشد ... سر به تکیه گاه سخت صندلی می سپارم ... رو به وسعت بی انتهای آسمان ... بی خیال می شوم در اوج ... پنجه در پنجه باد می دوم درون مستی شب! من سکوتم را میان خاموشی درختها جار می کشم ... و می دانم که من از هیاهوی انعکاسی از عدم، باز میگردم !!! کسی توی سکوتم می دود کسی توی سادگی ام میدود ... چیزی از رگهایم عقب میماند ... ... گم می شوم... در نصفه ها ... در شبها ... گودالی که در من جا نمیشود ... چه میشود در من !!!دستم به چیزی بند نیست افتادم! و دلم شور افتاد ! ! در سراشیبی افتاده ام! و دیوانه وار باید جیغ بکشم! سرم را می کوبم به دیوار! و به ناممکن ها فکر می کنم! و زندگی که رنگ می بازد ! گاهی خاکستری میشود و گاهی ....! ! باد مارا برد! و خیابان ها مثل مار در هم پیچ خورد آسمــــان تمام دیوانگـــی اش را در پیـــاله ی من ریخت ... !! نگاهم به زندگی نم می کشد درست مثل باورهای خیس یک مرده که قرار بوده فلج بمیرد ..درست در همان لحظه ای که به خیال خود در چند قدمی مرگ بودم، ناگهان به من وحی شد که جهنم هم از دست من سر به بیابان گذاشته است ! درست لحظه ای که می خواهم از تو بنویسم باید ..............................
چشمه ساري در دل و
آب شاري در كف
آفتابي در نگاه و
فرشته ئي در پيراهن
از انساني كه تويي
قصه ها مي توان گفت
انگار این جاده خیال تمام شدن ندارد...در آن سوی تفکر و احساس چيزيست به نام تو اما تو باور نداری شاید هم داری باور نداری که دوری توان جدایی ندارد باور نداري كه من چگونه مي خواهمت من از تو دورم اما جدا نه...اما حیف!!!حیف که آنقدر بغض امشب سنگین بود که نتوانستم چیزی به تو بگویم تنها و تنها آسمان بود که با جاده گریست بعد ازاین اگر کسی صدایم کرد بگو نیستم بگو رفته ام در تنهایی خود نقش دریایی بزنم که از آن دورهایش اسبی می اید بی سوار و مرا بر پشت برهنه اش تنها می برد.تنها تنها آنقدر می آیم تا به تو برسم. در راه نه شهری هست نه رنگی و نه لحظه ای. تنها آسمان است و جای خالی تواز اینجا تا آنجا هر چقدر هم که فاصله زیاد باشد، مرزی نیست مرزی میان من و تو راستش هيچ كس به اندازه تو عشق را به اين بلندايي كه هست نمي رساند...........نمي دانم!! من بي قرارم يا دل!!! من تب دارم يا باغچه كه ريشه ام بي قرار است مي پيجد زير خاك زير غرور!! من را جسارت تازه اي مي بايداین روزها در پشت پنجرهء تنهاییم تنها تو را میخوانم تنها تو را مي خواهم میدانی دوست ندارم تنها سهم من از تو خاطره باشد میدانی جرا بند نمی آید این باران خدا از خجالت آب شده !!!اما تو خيسم كن تا بدانم تا دوباره سبز شوم از ان جمله هايي شده ام که انتهایش سه نقطه می خواهد .همان هایی که تو نمی پسندي حالا هر طور می خواهی تفسیرم کن ! اما یادت ، در دموکراسی خاطراتم سلطنت می کند و من به انتظار اشاره ای از تو نشسته ام تا...
پ ن:شعر ابتدايي از شاملو
مانده ام خیره به این گره های کور زنده گی ام.حالا گیرم هم که نشستم به باز کردن این همه گره, این همه نخ. این همه پریشانی.... می دانم دست آخر هم سر و ته این نخ در بين انگشت های تو پنهان است. حالا حی بیا بگو که قهرمان نوشته هایت خیالیست عادت است ...بعد از اين حرفت در گلويم بر نامت باران باريد نگاه كن من مي بارم تا تو سبز شوي این ها خیال نیست گاهي نوشتن چه دشوار است و گاهي گفتن چه احمقانهِ !!احمقانه است گفتن این حرفها که من گاهي خداگونه مغرورم و گاهي به نرمي يک بيد تازه به اشاره ی سر انگشت کودکي خم مي شوم گاهي براي رضايت قلبم به اشاره اي مي دوم و گاهي تن به تکاني براي آب زحمت نمي دهم من تنها گاهي حرکت مي کنم يا گاهي مي ايستم؟؟ اما همیشه فقط و فقط برای تو می نویسم زمانش را نپرس ... كاش ميشد احساسم را از بند واژهها رهايي بخشم و با تمام وجود، دوست داشتنت را به آرامي در عمق جانت جاري كنم...اما چشمان من تنها یک راه را پیش روی خود می بیند ... چشمانی که صبر را مشق می نویسند با رنگهای آتشین....و زندگی که سخت پیش میرود ....سخت .بي تو...................
پ ن :خيلي بيشتر از اين حرفا بود كه سانسور كردم ما اينيم ديگه
وسیع بودی و بزرگ.. و سر به زير و سخت... سخت و مهربان... من از ترس دوریت هر روز از تو می گریختم فاصله می گرفتم... می ترسيدم و می گريختم . می رفتم تا پايان هر چه که بود ..و گم می شدم... و اين ها پيش از قصه لبخند تو بود ....وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه و اندوه ... از پاره ابرهای هجر،باران به شوق دیدار تو می باريد و اين تکه گوشت افتاده در قفس .قفسه سينه ام را آتش ميزد ... و من ذوب می شدم و پروانه ها نه ، فرشته ها حيرت می کردند ... بی تو آسمان آنقدر کوتاه شد که هر شب در بستر.. دستم را از پنجره دراز می کردم تا ماه را برایت بچینم راستش را بخواهی من هميشه تنها چای می خوردم تنها تب می کردم تنها موسيقی گوش می دادم. تنها به تو فکر می کردم فکر می کردم«تنها» يک آدم است. که اين جا خانه کرده اما یک باره تو را به تنهاییم ترجیح دادم ....و تو چه بزرگ بودي و كه هم تو بودي و هم تنهاييم كه بعد از تو دو چندان شده بود بعد نا گهان چشم هايت تابيدند و من تاب از کف دادم ... مرا طاقت نگريستن نبود اما توان گريستن بود . . من گويی در چيزی فرو می رفتم.........سهم من از تو.............وسیع بودی و بزرگ.. و سر به زير و سخت ..سخت و مهربان...مهربان دوست داشتنی
.
گل بگیرند این ابرها را که این قدر می بارند. هی باران می بارند، هی برف می بارند، هی، هی...خسته ام از اینکه نگاهم را هر روز هواشناسی کنم! خوب می دانم که جنوب شرقی و غربی پلک هام مدتهاست ابريست . می دانم خیلی وقت است كه نفس های کویریم با نفسهايت هم نفس نشده است ، می دانم.... .، من نگاهم را سیال می کنم تا حسرت را نبینی ، چشمهام دو دو میزند؟ که خاطره را نبینی ، اما یادت هست كنار كدام خيابان ایستادی و من گفتم: خسته شده اي گفتي نه گفتم پس كلا فه اي وتو .. سرداست من سردم است! هوای سرما را داری؟!!!!! از بی تصويري شروع به تصوير سازي مي كنم اما من در طول روز تصورت می کنم. تصویرت را تامي خواهم ببينم آب می شوي!هوس می کنم برایت مرد نی زني را بكشم كه ني ميزند در ابتداي جاده اي كه تو از ان رفتي پرده ی اول... پرده ی دوم... اما من که نفسم زخمی است سالهاست که زخمی است. تو هر شب خوابي و نمی شنوي که آب می شوم در سرفه ها. که خون می شوم در سرفه ها. !دوباره شب است و من بي خوابم نوشته هایم ...سکوت می طلبند که قفل سکوتشان گم شده وآنان در میان خروارها کلمه نیست شدند ...در میان لبخند های محو همیشگی من و نیستی...که از میان کلمات خلاصم کنی نیستی که زجرم را تسکین دهی نیستی ..كه حتی نظاره کنی دستانم رابه سکوت می سپارم از تصويرسازيم تنها كاغذي سفيد مي ماند...در خود غرق مي شوم
جه بي تابانه مي خواهم ات
اي دوريت آزمون تلخ زنده به گوري
جه بي تابانه تو را طلب مي كنم (شاملو)
مچاله می شوم... تنگ تنگ.. و فواصل را بریده بریده می پیمایم دور دور!!!!!این برگ های خشکیده... من مرده.... بی اشک مثل ترکه های فرود نیامده که می خشکند و می سوزند در خود می لغزم آرام آرام چون خزیدن سایه بر دیوار تهی می شوم می دانم صدای قدم هایت نمی آید... صدای گر گر شعله ها نمی آید به خود واگذار شده ام تا برای سوگواری رختی برگزینم کسی سوگواری نمی آیند مچاله می شوم!!!! کسی لالایی نمی داند؟؟؟ سرد سردم... برایم بخوانید...
بخوانید...
...
کودک اسفند می دود دود مي شود و نفس های یخی اش در تندی نگاه های آفتاب آتش می شود . در تعقیب پاهای چالاکش ناتوانم و هر چه تلاش می کنم راه به جایی نمی برم . گوشه ی دیوار کوچه می ایستم و دستانم را گرم می کنم.دوباره هایم باز گشته اند و باید حضورشان را جشن بگیرم . ملالی نیست ... دوباره جشن می گیرم...شادی می کنیم رقص پايكوبي مي كنيم دوباره و دوباره از سر نو جشن می گیرم...برای سال براي امدن... آری ... هزار سال طولانی و نیمه تمام ، هزار بهار ، هزار فروردین پراز هفت سین ، پر از چراغ لاله ی آبی و پر از سکّه های نقره ای ... هزار سال پر از فراموشی و پر از دغدغه های زرد رنگ ...کنار دیوار به راه می افتم و زیر سایبان ها به پیش می روم . رد پاهایم را پاک می کنم . آه که نمی دانم کجا هستم ... نمی دانم کدام در را باید بزنم... نمی دانم پشت این درهای آشنا کیست ، چیست ... گم شده ام انگار ... این کوچه های خواب زده را نمی شناسم.این مکان غریب را نمی شناسم ... اینجا نبوده ام ... هرگز...... نبوده ام - آهای ... رهگذر من گم شده ام ... مرا پشت سر مگذار ... من میان هزاران سال شیشه ای گم شده ام ... بین تمام چکّه چکّه های باران های طولانی شمال ... لابه لای درختان نمدار و سبز ... پشت قارقار کلاغ ها و زیر این انبوه موی روی سرم (كه تازگي ها كم شده)) گم شده ام ... نمی دانم چرا ... آخر من که با تیله های سبز و آبی ام راه را نشان گذاشتم ، روی ابرها ضربدر کشیدم ... پس چرا تیله هایم را تلنگر تیک تاک بی رحم ساعت ربود ؟ چرا ابرها کوچیدند؟ ...چرا نمی توانم راه خانه ام را پیدا کنم؟... مرا با هزار سال خاطره پشت سر مگذار ... راه را گم کرده ام... "من با این ذهن دو پاره چه کنم که این پاره چنگ می نوازد و آن دیگری" ...اما امده اي و ما از امدنت شادي مي كنيم .......................................................................................................
...................................
پ ن :نوروز
...
راهم را همان روزي گم كردم كه نگاهت چراغ راهم شد...حالا اصلا خيال كن هيچ شبي چله نشين نگاهت نبوده ام ! بي خيال رفيق !!!!؛ تو كه نباشي از هيچ دروازه رفتني عبور نخواهم كرد... گم خواهم شد... ديده به ديده باران خواهم دوخت... راستش تو که نیستی انگار هیچ چیزی نیست امشب یک دل سیر با تو حرف زدم ساعت به گمانم يك بود همین حدودا!!! حالا که دور شده ای روز به روز برایم آشنا تر می نمایی اری من ترا خوب می شناسم به گمانم !! خیلی دلم می خواهد از تو بپورسم اما اين كار را نمي كنم راستش تو قهرمان تمام نوشته هاي مني اين را خوب مي داني من چه در زمان صلح چه در زمان جنگ ..دلاورانه برايت ميميرم !!!گناه دوري ات نيست !من وقتي با تو بودم هم دلم برايت تنگ مي شد …حالا چه اهميتي دارد ديگران بدانند يا نه وقتي من ......خسته ام از این بهار های دروغین ، از این گلهای کاغذی و درختهای مقوایی شب که میرسد به خودم وعده میدهم که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت ...صبح که فرا میرسد و نمی توانم بگویم ، رسیدن شب را بهانه میکنم ...و باز شب میرسد و صبحی دیگر!و من هیچ وقت نمی توانم حقیقت را به تو بگویم! من هيچ وقت تن به خرد شدن اعصابت نمي دهم بگذار میان شب و روز باقی بماندکه چقدر
دوستت دارم ...
هنوز بغض آن شب در گلویم است .و هنوز هم دلم برايت تنگ است انگار همین دیروز بود ... انگار که اگر تلفن نمیکردم می مردم؛ ناراحت تلفنی هستم که کردم . آن حرفهای آن ور خط و من با صدای نگران ، خودم را گول زدم و گفتم که اشتباه نمی کنم .میدانستم که همه چیز تمام شده اما گوشی را گذاشتم . انگار که اگر زنگ نمیزدم می مردم .چه راحت خودم را گول زدم .چه راحت به پیانوی شوپن گوش سپردم وسعی کردم ذهنم را از صحبتهای پشت خط خالی کنم سعی کردم !!کا ش ان شب جور دیگری می شد کاش تو نمی رفتی کاش من که حالا گفته بودم همه چیز را می گفتم نبودنت را دوست دارم همچنان که بودنت را اما نه نبودنت را دوست ندارم ..ساز شكسته را در دستگاه سكوت كوك مي كنم .ستاره های چشمت را به امید یافتن حیات در آن سوی سیاهی ها رصد میکنم. این داستان برای همیشه ادامه دارد... خواهد داشت راستش را بخواهی همیشه فکر می کنم جه مي شد اگر جاده ها همیشه صدای پاي تو را زمزمه مي كردند چه وحشتناک اند ثانیه هایی که میفهمند چه وحشتناک اند آدم هایی که میفهمند چه وحشتناک اند چشم هايي كه رفتنت را مي بينندآتشی در دلم زبانه می کشد که،دود نامرئی اش چشمم را اشکبار ميکند...معانی در کلمات نیست در سکوتی است که بین آنهاست کلمات دانسته ها را در بر می گیرند اما کیست جز سکوت که سهم ما را از اسرار نادانسته ادا کند .جز سکوت
جز سكوت جز سكوت سكوت سكوت
...این سه تا نقطه رو واسه تو گذاشتم .این ها همیشه نشونه سانسور نیست
گاهی اوقات هم هزار و یک حرف دل و خاطره و دل تنگی توشه.
عاشق شده بود
با دست و دلی کبود عاشق شده بود
افتاد شکست زیر باران پوسيد
ادم كه نكشته بود عاشق شده بود